در حال ترک اعتیاد ...!

جوجه تخس و عصبی

خِرت خِرت !

آخرای پروژه هست و دو هفته فقط مونده تا تموم بشه ... علی رغم اینکه ک هزارتا کار نکرده دارم در مورد پروژه و دارم خودمو نفرین ناموسی میکنم ک چرا این ریزه کاری هارو گذاشتم برا لحظه اخر هیچ جوره هم دست و دلم نمیره انجامشون بدم ! و یادمه چ موقع کنکور و بعد ها چ تا دوره اتمام دانشگاه همیشه موقع امتحانا هم این طوری بودم ک هم هزارتا کار داشتم هم وقت کم هم انجامشون نمیدادم ...

بیخیال فوقش مهندس چارتا حرف بارم میکنه اون ک.ب هر حال نمیتونه چرت و پرت نگه حالا اینبار دوتا بیش تر میگه !

اما خرت خرت !

دیروز بعد نمیدونم یه سال یا دوسال رفتم پیش پدربزرگ و مادربزرگم ک بشون سر بزنم ...

تو فامیل دو طرف این دونفر مخصوصا مادربزرگم تنها کسایی هستن دوسشون دارم و دلم هواشونو میکنه و هر چند زیاد ب دیدنشون نمیرم اما تلفنی زیاد باشون حرف میزنم ...

این یکسال ک درگیر ترک اعتیاد و مسائل مربوط بهش بودم کل زندگیم طوری قاتی پاتی شد ک اصلا وقت فک کردن ب این دوتا عشق زندگیمو نداشتم ....

سر راه جگر تازه گرفتم بردم براشون چون باباجی (پدربزرگم هستن و باباجی مخفف باباحجی یا باباحاجی!) عاشق جگره ک همون لحظه براش بزنم رو گاز ....همون طور ک فکر میکردم خیلی هم خوش حال شد ...

باباجی ابراز احساسات عامیانه نمیکنه اما حرفاش و کاراش نشون میده علاقه ای ک ب ادم داره رو ... و بگم از مامانجونم ... مادربزرگ نازنینم ک جونم ب جونش بنده ...رفتم تو بغلش و زد زیر گریه ...دلم تنگ بود برای عطر عربی ک ب پیرهنش میزنه ... بغلش آرامش محضه ...

وسط همین صحنه احساسی منو مامانجون ک دست کمی از فیلمای هندی نداشت ب جای پلی شدن ی اهنگ عاشقانه زیبا .... یهو ی صدای آشنا اومد ... خرت ... خرت ...خررررت ....خخخخخخخخرررررررت !

و پقی ترکیدم از خنده مثل همیشه ک این صدارو میشنوم و میخندم ...اعتراف میکنم با اینکه رو مخمه اما دلم برای این خرت خرتم تنگ شده بود ....

و بله این خرت خرت صدای هورت کشیدن چایی توسط باباجی بود ! ک مثل همیشه صبر نمیکنه تا چایی خنک شه و میگه عشق چایی ب داغیشه ! چایی رو داغ داغ میخوره ... همیشه دلم میخواست مثل باباجی کاری ک علاقه دارم رو انجام بدم و برام مهم نباشه بقیه چی فک میکنن ... مثلا همیشه تو هر جمعی براش مهم نیست صدای خرت خرت چاییش چقد ضایعه هست و همین طور میخوره اما من همیشه ته نوشیدنمو با حسرت میندازم دور چون روم نمیشه جلو بقیه با سر و صدا بخورم ! کاش منم مثل این پیرمرد بودم ... راحت ...رها ...

پدربزرگم  مثل اکثر پیرمردای بوشهری ناخدا هست ... از اون ناخدا های خفن با سیبیل های داش مشتی ک نگاش میکنی کرک و پرت میریزه !

از ناخدا های قدیمی و معروف بوشهر ک هنوزم همه میشناسنش و گاهی میشنوم تو کوچه بازار ک تا منو میبینن میگن این نوه حاج .... ناخداس ! یعنی حتی منو ب باباجی میشناسن ! طبیعی هم هست پدرم اصالت بوشهری نداره و کسی هم اینجا نمیشناستش ...

خونه باباجی و مامانجون دست نخورده و بکره ... با همه انرژی منفی ک دایی ها و خاله هام واردش میکنن هنوزم توش خوش میگذره .. عمدا ساعتی رفتم ک کسی خونه نباشه تا فقط خودشون ببینم و برگردم ...

مامانجون با تعجب ب چهره من نگاه میکنه ک اثرات ترک توش مشخصه ... سفیدیه چشمام برق میزنه و سیاهی زیرش از بین رفته ... لبام مثل چندسال پیش صورتی شده و دیگه بی روح نیست و موهایی ک مثل دوران نوجوونیم رنگ فانتزی شده ! 

بهش میگم مامانجون خوشگل ندیدی ؟! میخنده و میگه مادر پس بالاخره دارم عروس شدن تو روهم میبینم ! میگم بله ؟ ها ؟ عروس کجا بود ؟! میگه مادر من میفهمم تو خودتو واسه یکی خوشگل کردی ... واسه یکی رفتی قرمز کردی موهاتو ... صورتت رنگ گرفته و چهرت جون داره ! این یعنی یکی رفته تو دلت ! 

اول هنگ میکنم بعد با فکر کردن ب خودم ک هیچ موجود مذکری تویه زندگیم پر نمیزنه میترکم از خنده ... ن الان و ن هیچ وقت دیگه ای اهل رابطه و این حرفا نبودم و نرفتم سمت مردا (ب غیر از دو سال اخر ک اثر اعتیاد بود یا چیز دیگه ای نمیدونم اما ی کارایی کردم ک خودم باورم نمیشد کار من بوده ...!)و مامانجون اینو خوب میدونه واسه همین فک کرده خبریه ! 

بهش میگم فدات شم من ک موهامو از ۱۶ سالگی رنگ میکردم ! الان نزدیک ۱۰ سال گذشته ها ! بعدم صورتم ک همیشه روح داشت چی میگییی تو و ی مدت ب خاطر دست گل های دخترت بود ک حال نداشتم و قیافم این بود !

بهم میگه ن مادر تو چندسال بود موهاتو رنگ نمیکردی و ابروهات شده بود عین زنای شوهر مرده ! (اینو خداییش راس میگه این یکی دوسال اخر اعتیادم تنها کاری ک نمیکردم رسیدن ب خودم بود نمیدونم چرا )

بعدم انگار یادش میاد مامانم باهام چیکار کرد ... دلش میگیره ... میگه مادرت دختر منه اما ازش دل خوشی ندارم ب خاطر ظلمی ک در حقت کرد ..  ایشالا خوشبخت و عاقبت بخیر بشی و این چیزا یادت بره ...

سعی میکنم ب مادر و پدرم و کاراهاشون فک نکنم... از در خنده وارد میشم و ازشون میخوام چند روز دیگه ناهار بیان خونه پیشم ... کلی ذوق کردن ... باباجی ازم قول گرفته براش لازانیا درست کنم ! اخه ناهار و لازانیا ؟!

ازم در مورد خونه میپرسن و کارم و اینکه مجردی کسی مزاحمم نمیشه تو اون خونه ... و خیالشونو راحت میکنم ک بابا تا قرون اخر پول خونه رو داد چون ب قول خودش میخواس برام جبران کنه ی سری چیزارو و وسایلای خونه رو با وام گرفتم و قسط ماشینم تموم شده ... باباجی مثل همیشه ازم میخواد برم خونشون زندگی کنم یا حداقل قبول کنم ماشینشو بردارم و ماشین فسقلیمو بدم بهش ! میگه تو مهندسی میری میایی زشته اون ماشین زیر پاته !

میخندم و صورت پر چروکشو میبوسم و تشکر میکنم ازش ...

سعی میکنم خیالشونو راحت کنم و بگم ک تو خونه مجردیم و این زندگی تنهایی داره خیلی بهم خوش میگذره ...

...

تنها مشکل این روزهام الفه ک دست بر نمیداره ..  هیچ وقت مردی رو ب حریمم راه ندادم ...ب غیر از زمانی ک تو اون شهر کوفتی و ناشناس درگیر اعتیادم بودم و گند زدم ب زندگیم  اجازه ندادم مردی بهم نزدیک بشه ... و در کمال تعجب دختر بودن خودمو زیر سوال نبردم ... و وقتی هم ک سال پیش توبه کردم و برگشتم شهر خودم دور همه چیزو خط کشیدم ...شدم همون دختر خوب چندسال پیش ! رفتارم با الف مثل همه مردا بود اما ... نمیدونم چ فکری پیش خودش کرد و یهو زد ب در عاشقی و منم اون روز ها تو اوج ترک کردنم حسابی اذیت بودم و نیاز داشتم یکی کنارم باشه .. این الف بود ک هر بار بغلم میکرد و میبوسیدم و یکم دلگرم میشدم ...اصلا ب روی خودم نیاوردم با این سنم الف اولین مردیه ک بغلم میکنه ! و کاملا سرد برخورد کردم حتی بغلش نکردم ..  بعد تموم شدن اون پروژه ک ی تجربه عالی برای خودم و سوابق کاریم بود و برادر الف مسئول پروژه و خودشم یکی از بالا دستیای من بود الف ول نکرد ..  بیخیال نشد ... نمیدونم چرا علی رغم تمام محبتاش مهرش تو دلم نمیره و اصلا دوسش ندارم ...و تنها چیزی ک میخوام نبودنشه ..  تهدیدش کردم ک اگه فقط ی بار دیگه پیامی بفرسته و چیزی بگه ازش شکایت میکنم .. و ی هفتس ک خداروشکر پیداش نیست ...

از الف چیزی ب باباجی و مامانجون نمیگم تا نگران نشن ... خدافظی میکنم و مثل همیشه موقع بیرون اومدن موهامو تا جایی ک میشه میکنم داخل روسریم و فقط چند تار پیداس ازش ... مامانجون قربون صدقم میره ک مثل دختر دایی هام خراب نیستم و خدا پیغمبر سرم میشه ! میگه دلش تنگه ک منو باز با چادر ببینه ... بهش میگم ننه من تازه باز حجاب کردم تورو خدا بیخیال چادر شو ! میخنده و برام دعای عاقبت بخیری میکنه ...

میخوام کارمو جور کنم ببرمشون مشهد ...این دوتا بنده خدا دیگه تقریبا از کار افتادن ولی خیلی دوس دارن برن مشهد ... هیچ کس ب فکرشون نیست و سالای قبل خودم میبردمشون ...این سه سال ب خاطر وضعیت افتضاح زندگیم و آواره بودنم نبردمشون ...حالا باز میخوام برم .. اگه درگیری تازه پیش نیاد و الف دردسر درست نکنه ...

راستش از الف متنفرم و همچنین از خودم ... از اینکه سد خودمو شکستم و اجازه دادم الفی در کار باشه ... این اعتیاد کوفتی و مخصوصا مرحله اخر ک ترکش کردم بدجوری حواسمو پرت کرد و بهمم ریخت ... 

کاش الف هیچ وقت وجود نداشت و الان نگران نبودم وقتی دارم میرم خونه رو ب روی در ساختمون منتظرم باشه و باز حرف و حدیث همسایه ها ...

 

۰۵ تیر ۰۱ ، ۱۲:۵۷ ۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰

دو تا قاشق عسل !

بچه ک بودم گاهی بابا بم میگف رنگ چشمات طوریه انگار خدا ب جای چشم دوتا قاشق عسل گذاشته !

و امروز همکارم موقع صبحونه در حالی ک ب کاسه عسل روی میز اشاره میکرد گف عجب ! چشات دقیقا رنگ عسله ها !

و من موندم واقعا چشمام در این حد شبیه عسله یا اینا ب من لطف دارن ؟ 

هر چی ک هست ماه هاست بابا رو ندیدم و هر چند وقتی یادش میاد فقط ی بچه تو این دنیا داره ک داره ی جایی تو این شهر  تنهایی زندگی میکنه و جون میکنه و و ی زنگ بش میزنه ...

امروز با این حرف همکار دلم هوای بابا رو کرد ... دلم خواست کنارم بود ... دلم خواست وقتی میرم بیمارستان هر بار و بستری میشم بابا کنارم باشه ک و بهم بگه نترس تموم میشه ...

کاش میشد دوباره بچه بشم و هیچ وقت پشت اون دیوار کوفتی نمونم و نفهمم پدر و مادرم کی هستن و چیکار کردن ... کاش از ظلمی ک بهم کردن خبر نداشتم و میشد بی قید و شرط دوسشون داشته باشم ...

ولی آدم وقتی خیانت پدر و مادرش ب خودشو دید دیگه نمیتونه ازشون نفرت نداشته باشه و ببخششون ..  و بد تر از اون دیگه نمیتونه ب هیچ بشری رو این کره خاکی اعتماد کنه . .

کاش قبل اینکه خرد و نابودم کنن ی ذره فک میکردن من تو این دنیا کسیو غیر اونا ندارم و این نامردیه ...

اما نکردن و برای همیشه از زندگیم حذف شدن ...گریه هامو وقتی التماس کردم اونکارو نکنن ندیدن ... 

حالا من موندم و تنهایی مطلق و از پدر و مادر فقط ی البوم از عکسای بچگی دارم و تو این چهار دیواریم روزگار میگذرونم ...چهار دیواری ک بقیه بش میگن خونه مجردی و بهانه ای شده برای حرفای پشت سرم تو این شهر کوچیک .. تهمت ها و ...

مهم نیس ...

وقتی پدر و مادرت نابودت کنن دیگه مهم نیس ک میشنوی همسایه ات پشت سرت گفته معلوم نیس خودش تنهایی تو این خونه چ غلطی میکنه !در حالی و هر روز با کلی لبخند مسخره باهات چاق سلامتی میکنه !

 

 

 

 

 

۰۳ خرداد ۰۱ ، ۰۰:۳۵ ۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰

بریدم ...برای همیشه

هفته پیش همین موقع ها بود با رفیق قدیمیم بعد مدت ها رفتیم ی کافه ک روب روی دریاس ... منو د خیلی وقته باهم رفیقیم و تو این حدود ۱۰ سال رفاقت هیچ وقت از هم غافل نبودیم اما این مدت من درگیر خودمو کارای شرکت و اونم درگیر مسائل تحصیلیش فرصت بیرون رفتن نداشتیم اما زیاد درطول روز حرف میزدیم ... باهم ... از بدو نشستنمون من سرم تو گوشیم بود ک د گف بعد عمری اومدیم بیرون اون گوشی بی صاحابو بزار کنار ! 

تشر زدم بهش ک مگه کوری نمیبینی دارم جلسه فردا رو هماهنگ میکنم ؟! گف آها ببخشی و بعد هیچی نگف 

اگرچه منو د خیلی باهم راحتیم و زیاد بهم شوخی جدی فحش زشت میدیم اما قشنگ متوجه شدم ناراحت شد 

بعد چند دقیقه با حرص گوشیمو رو میز کافه کوبیدم و خیره شدم ب روب روم ... ب دریا ..  ب قایق ها .. ب مردمی ک رد میشدن... ب اسکله ... با خودم گفتم جوجه تو از کی اینقدر بیشعور شدی ؟!

ب د گفتم کارم ب جهنم ... ببخشی رفیق حق باتوئه ... من نباید برم تو گوشی اونم بعد عمری ک همو دیدیم ...

بیخیال کارای شرکت شدم با اینکه میدونستم بعدش صدای موسوی درمیاد ک چرا آن نبودم اما میخواستم کنار رفیق قدیمیم باشم ... کسی ک همیشه کنارم بود ... گفت و گفت از مشکلاتی ک تو این مدت داشته .. مشکلاتی ک حتی بعضی هاش حل هم شده بودن و من نفهمیده بودم !

بهش گفتم اخه فدات شم چرا نگفتی بهم ... چرا من الان باید بفهمم ....چرا تو این ی سال اینقدر بلا سرت اومده .... 

و اون فقط گف اخه سرت شلوغ بود خواستم ذهنت درگیر نشه ...

اون اینو گف اما من قشنگ یادمه ک تو این ی سال چندبار خواست باهام درد و دل کنه و من دل ندادم بهش ...

خاک بر سرم ک هوای رفیقم نداشتم 

حالم بهم میخوره از خودم ... درسته بریدم از همه ..  متنفرم از پدر و مادرم ..  درسته روزی صدبار خداروشکر میکنم ک تنها زندگی میکنم ... درسته دوربیش تر آدمای اطرافم خط قرمز کشیدم ... 

اما رسمش نیست اینقدر راحت بیخیال آدمایی بشم ک تو اوج سختی کنارم بودن ...

پریشب ک از شدت درد ساعت ۱۲ شب رفتم درمونگاه مسکن زدم و بعد اومدم خونه تو گوشیم بودم تا امپول اثر کنه و بتونم کپه مرگم بزارم تا صبح دیر پا نشم ک ن پیام داد ... گف ها چته همش آنلاینی خبریه ؟ مثل همیشه سرد جوابشو دادم و گفتم ک چرا آنلاینم اونم گف موفق باشی تو کارات و وقتی رفتی اون بالا بالاها مارو فراموش نکن !

با خودم فک کردم ن هم خیلی وقتا کنارم بود ... تو اون روزای سخت پاییز ۹۷ ... کنارم بود ... 

درسته بعدش خیلی اذیتم کرد ب خاطر خودخواهی هاش ولی ب هر حال 

چرا من کسی مثل د کسی مثل ن و یا سان رو فراموش کردم ؟؟

کی اینقدر بیشعور شدم ؟!

۲۵ ارديبهشت ۰۱ ، ۱۱:۰۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

ببخشید ک بهت اجازه دادم ...

همیشه بدم میومد ی ادم بخواد بغلم کنه و در آغوشم بکشه ... اما تو این ی سال اینقدر سرم شلوغ بود و کار هام ب هم ریخته ک اصلا نفهمیدم این بنده خدا کی بهم حسی پیدا کرده اما ب خودم اومدم دیدم داره بم ابراز علاقه میکنه ....
از گفتن راز های مگوش ب من بگیر تا نشون دادن شخصی ترین عکساش بهم ...
دیگه این احساساتی بودنش و هر بار با عشق بغل کردناش برام عادی شده ...
دفعه اول خواستم باهاش برخورد کنم ک قرار کاری جای این کارا نیست همکار  محترم !
• اما اون روز ها تصمیم گرفته بودم ادم بدی بشم و با خودم گفتم ما ک تو این قرار های کاری ک ب خاطر پروژه داریم تو ی اتاق تنهاییم و کسی نمیاد داخل و منشی هم بخواد بیاد در میزنه پس چرا بش بگم ن ؟!
• و این شد ک این بدبخت ب من وابسته شده و پنج شنبه اینده مصادف با تولدم ب احتمال ۹۹ درصد اخرین باریه ک میبینمش ...
• کارم سر این پروژه تمومه .. دو ماه وقت دارم برای تحویل پروژه دوم با شرکت رفیقم و بعدش استراحت میکنم ...
• ب مهندس سپردم ب کسی نگه کارم با این پروژه تمومه و اونم موقع حساب کتاب ب منشی گف ک فعلا ب کسی نگه من دارم از اینجا میرم...
• این تا الان طولانی ترین پروژه ای بوده ک داشتم ... ۱۱ ماه تمام طول کشید ...
• اما فعلا موندم با این ادم چ کنم ...چجوری بهش بگم نباید ب من دل میبست ... اه متنفرم از اینکه چنین چیزایی وارد زندگیم بشه تا نتونم رو کارم تمرکز کنم ...
• امروز وقتی بغلم کرد و داشت میرفت یهو از یکی از بچه ها فهمید هفته اینده تولدمه و دوباره از خودم پرسید و بعد اینکه تایید کردم دوباره اومد طرفم و باز بغل ...
• تو این چندماه اخر ک عملا بی کس و کار شدم و هیچکسو نداشتم نگرانی های این ادم برام شیرین بود ... اینکه ی نفر بود ک براش مهم بود من گرممه یا سردمه ... یا صبحونه خوردم یا ن ... یا اگه گزارش پروژه رو دیر ارسال کردم چون مریض بودم چم بوده ....اینا باعث شد بزارم کنارم بمونه تا احساس تنهایی نکنم ...
• الف جان ببخشید ک بهت نگفتم من ادم رفتنی ام ...
• نمیتونم بزارم دلم وصل کسی بشه ...
• میدونم پنج شنبه اینده بعد رفتنم میشکنی ...
• ببخش

۰۲ ارديبهشت ۰۱ ، ۰۰:۳۸ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

قرار نبود توهم بزنی الف جان

هیچ وقت فکر نمیکردم آغوش ی آدمی ک هیچ تعلقی بهم نداره این طور آرومم کنه ...
اصلا مهم نیس برام چرا دوسم داره و چرا من دوسش ندارم
اما اینکه تو این روزا هیچکی حواسش به من نیس ک چجوری ذره ذره دارم میسوزم ...
حتی پدر و مادرم ماه هاست خبری ازم نمیگیرن
این ی نفر رو هفته ای دوبار میبینم و هر بار قرار کاری تبدیل میشه ب ابراز علاقه های اون و آغوش هاش
و اینکه هفته اینده همچین روزی ک روزه تولدمه احتمالا اخرین باری خواهد بود ک میبینمش ...
و چجوری بهش بگم بعد ی سال ک هفته ای دوبار ب خاطر پروژه همو میبینیم دیگه کار من با این پروژه تمومه و بارم و بستم و برم ...
و نمیدونم چ بلایی سرش میاد و میشکنه یا هرچی میدونم بی شعوریه ک احساساتش برام مهم نیس ولی اون حق نداش حین قرار های کاری دچار چیز مسخره ای ب اسم عشق بشه !
اما چون این مدت با آغوش هاش و بوسه هاش بهم یاد اوری کرده اون قدرا هم ادم نفرت انگیزی نیستم ازش ممنونم ...
و ی هفته زمان دارم تا بهش بگم ک میخوام برم برای همیشه و فکری ب حال دلش کنه ...
الف جان قرار بود یکسال کار کنیم و بعد تمام قرار نبود دچار توهمی بشی ک حالا من ندونم چجوری باهات رفتار کنم ک دلت نشکنه
ب هر حال ممنون بابت آغوش گرم امروز ظهرت ک خستگیم رو از تنم در اورد 

۰۲ ارديبهشت ۰۱ ، ۰۰:۲۵ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

قبوله یا نه ؟!

هو الحق

 

همیشه دوست داشتم بدونم دنیای بدون خدا چ شکلیه .. چجوریه ...چی میشه اگه خدا نباشه ... زندگی بدون حضور ی نیروی برتر ک تو ب وجودش ایمان داری چجوریه .. 

از وقتی بدنیا اومدیم همیشه و همه جا ب ما میگن خدا خدا خدا ... اینجا خدا رو در نظر بگیر ...فلان کار رو برا خدا بکن ... 

و منی که همیشه شاکی بودم از اینکه چرا نزاشتن خودمون خدا رو حسش کنیم ... چرا خدارو اینقدر بد ب ما معرفی کردن ... 

الان ک نگاه میکنم ...مدتیه ک دنیای من بدون خداس ... بدون در نظر گرفتن اینکه یکی هست ک هوامو داره ... 

کلا همه چیزو با عقل معیوب خودم میسنجم غافل از اینکه یکی هست ک ...

رد دادم ... حتی حوصله ندارم بنویسم ک چه گندایی ب روزگارم زدم 

اما الان ک ب یک سال اخر زندگیم نگاه میکنم و اتفاقایی ک افتاده ...

میبینم زندگیم مصداق بارز حرف داداش شده ...

داداش ی بار گف 

تو جهان غرب این طوریه ک میان همه چیزو بت میدن ...اما خدا رو ازت میگیرن ... و تورسما نابودی ...

این منم ....

نابود ... نابود ... گم شدم تو بی خدایی ...

وقتی بچه بودم و اون سولات رو از بقیه میپرسیدم و کسی بم جواب نمیداد فهمیدم حداقل ب زندگی من چیزی جز خدا جهت نمیده ...

الان چی ؟

کاش خدا میتونست بهم بگه ک برگشتنم قبوله یا ن ....

 

۱۰ اسفند ۰۰ ، ۲۳:۴۳ ۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰

من شبیه بابام ؟

هیچ وقت نفهمیدم چرا اینقدر شبیه بابام ... چرا قیافم شبیهشه ... اخلاقام ... اهنگ هایی ک گوش میدم ...عطرایی ک دوس دارم ....

واین سخته ک شبیه کسی باشی ک زندگیتو نابود کرده ... شبیه کسی باشی ک گند زده ب زندگیت ... اه اگه روزی دنیا بفهمه بابا با من چیکار کرد ... رازی  ک میترسم کسی بدونه .. و احتماالا باهام میمونه ... بابا خودش نمیدونه ک من اون روز اونجا قایم شده بودم ... همه چیزو دیدم ... همه چیزو شنیدم ... 

الان یه اهنگ از فرهاد گذاشتم ... اهنگی ک از بچگی دوسش داشتم ... از اون قدیما ...

مامان از فرهاد بدش میاد ... چون بابا عاشق فرهاده ... همیشه وقتی با بابا تنها بودیم فرهاد میزاشت ...

و من امروز علی رغم تمام نفرتی ک از پدر و مادرم دارم عاشق فرهادم ... 

و اهنگی ک تو بچگی گوش داده بودم اما بیش تر حال و روز الانمه ...

....

من همونم ک ی روز 

میخواستم دریا بشم 

میخواستم بزرگ ترین 

دریای دنیا بشم ...

ارزو داشتم برم ...

تا ب دریا برسم ...

شبو  اتیش بزنم 

تا ب فردا برسم ... 

....

..................................

اره من جوجه تخس و بی اعصاب ب فردا میرسم .... مطمئنم ... حتی اگه ی روز از عمرم مونده باشه ... طلوع خورشید رو  تو زندگیم رو میبینم ... 

تموم میشه این شبی ک از بدو تولد رو زندگیم خیمه زده....

۰۱ اسفند ۰۰ ، ۲۳:۲۴ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

چرا خب ؟

نه واقعا چرا ... چرا من این جوری ام ... چرا کاری رو ک بهش ایمان دارم و میدونم ک درسته انجام نمیدم ... واقعا چرا .... دیگه از دست خودم خسته شدم ....

چرا.... 

چرا این جوری هستم ... واقعا من تقریبا از دوسالپیش ک تبدیل شدم ب این ادم مزخرفی ک الان هستم این طورشدم ؟ 

اه ... بسه دیگه جوجه ...

میدونی ک کسی قرار نیست بدادت برسه ... اول و اخرش این تویی ک تصمیم میگیری چیکار کنی ... فرصتی ک بهت داده شده برا جبران رو ب این راحتی از دست نده ....

میدونی جوجه ... خیلی داغونی ... خیلی کار داری ... ی شبه نمیشه تمام گندایی ک تو ابن چندسال زدی رو جبران کنی ...

جوجه خواهش میکنم ادم شو...تمومش کن ... تموم کن این زندگی بدی ک برای خودت ساختی ....چیکار میکنی ... سرتو انداختی مث گاو داری میری ب قعر نابودی ... تا این جای کار میتونی بندازی گردن بقیه اما خودتم میدونی اینجا ب بعد نمیتونی انکار کنی ک تقصیر خودت بوده ... این تویی ک رسما داری گند میزنی ب زندگیت ...

جوجه خواهش میکنم تمومش کن ...

باااابااااااا بس کن لعنتی ... تمومش کن...........

چه قدر باید بگذره مگه

چه قدر باید وقت هدر بدی .... لعنتی ... تمومش کن ...

نابود کردی همه چیزو ... 

بسه حرف زدن ... یکم عمل کن ب چیزایی ک با تک تک سلولات میدونی درسته اما انجامش نمیدی ... ببین تو اوج جوونی چی ب  روز خودت اوردی ... 

دیروز ک بچه ها وسط کار روی پروژه در مورد اون موضوع حرف میزدن .. برای بار هزارم فهمیدی ک فرق داری ... تو از جنس اینا نیستی ... تو هرچی ک هستی مث اونا نیستی ... اینو کی فهمیدی ... یادته ... بچه بودی .. اما دیدی ک مث اونا نیستی....

پس نخواه ک مث اونا باشی ... 

تو بالاخره ی روز یکیو پیدا میکنی ک تورو بفهمه ...

قوی باش جوجه ...

۰۱ اسفند ۰۰ ، ۲۳:۱۰ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

گم شدم

بسم الله 

 

تابستون سال ۹۷ بود یا ۹۶ دقیقا یادم نی ... اما رفته بودیم سر پروژه ک اولین کارمون انجام بدیم... د اومد یه گزارش بنویسه در مورد پروژه ... بالاش هیچی  ننوشت و یهو رفت سر اصل مطلب ...معمولا بالای این جور نوشته ها بسم اللهی چیزی مینویسن ..  بهش گفتم بسم الله ننوشتیا گفت اه یادم رف ... بش گفتم خوبه خدا هم تورو یادش بره ؟! ... یکم نگاه کرد گفت حرف سنگینی زدی داداچ !!! جفتمون خندیدیم ... نمیدونم این حرفو خودم زدم یا قبلا جایی شنیده بودم ... ولی ب هرحال این کلا تو مغزم رژه میرفت ... ک اگه خدا کسیو یادش بره چی میشه ؟

این روزا نمیدونم خدا کجاس ... گمش کردم ...میگردم اما پیداش نمیکنم ...سرکار نیست ... تو خونه هم نیست ... تو سجاده ام گشتم نبود ...لا ب لای دست نوشته هامم گشتم نبود ... خدارو گمش کردم ... بعد از اینکه ب سختی پیداش کرده بودم ... و در کمال تعجب دوباره گمش کردم ... 

هرچی بین روزهام میچرخم خدارو پیدا نمیکنم ... کجا رفته ... شما ازش خبر ندارید ؟ حس میکنم گم شده ... بین ساعت ها ... ثانیه ها ...روز ها ... و تکرار مکررات !....

شایدم

من گم شدم .... 

کسی چ میدونه ....

۰۱ اسفند ۰۰ ، ۱۵:۴۷ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

اولین اشک ... لعنت ب اشک

ی اتفاقی افتاد ک باید بنویسمش ... هرچند چندتا مطلب پشت هم نوشتم ... اما نمیدونم کی دوباره دست و دلم ب نوشتن میره ...پس بهتره بنویسمش ...

دیروز بود یا پریروز دقیق نمیدونم ... اما ...

ی اتفاقی افتاد ... جلوی ف تمام احساساتم رو نشون دادم ... برا اولین  جلوش گریه کردم ... فکر کن ... من ... جوجه تخس و بی اعصاب ... برا اولین بار ... جلوی ی نفر گریه کردم ... 

هرچند ف خودیه و دوسش دارم ... اما احساس ضعیف بودن میکنم ... هیچ وقت دلم نمیخواس جلو کسی گریه کنم ... اما ف ...

ف اصرار داشت بهش بگم دقیقا چیشده ..  میگف من رفیقتم ... اگه الان بدردت نخورم پس کی بخورم ...؟ ... چند بار خواستم دلمو ب دریا بزنم و بهش همه چیزو بگم ... 

از اعتیادم ... از آ ک ب ف قول دادم دورشو خط بکشم اما هنوز باهاشم ...

از دردم از بیماریم ... از اینکه ک خیلی وقته حدود چندساله نماز نمیخونم ... از اینکه دیگه هیات نمیرم خیلی وقته ... از اینکه لاشی شدم....

از روابط داغونم ک شرمم میشه کسی بدونه ....

اما نگفتم ... جلو زبونمو ب زور گرفتم ... یک ب خاطر اینکه بعید میدونستم ف بتونه بهم کمک کنه چون کوچیک ترین درکی از شرایط من نداره دو ب خاطر اینکه میدونستم ممکنه اگه بعضیاشو بفهمه کارمون ب دعوا بکشه و نمیخوام ب ف بی احترامی کنم .. اون بزرگه و حرمت داره ... 

ولی اصلی ترین دلیل اینه ک نمیخواستم بیش تر از این غرورم بشکنه ... ب اندازه کافی با گریه کردن جلوی ی نفر خودمو خورد کرده بودم ... نباید ادامش میدادم و با اعتراف ب گندایی ک زدم بدتر بشه ...

ف میگف حتی اگه ب اون نمیگم ب یکی بگم ک کمکم کنه شاید این گره بدست یکی دیگه باز میشه ..

ب کی بگم ؟!

خلاصه اینکه احساس ضعیف بودن میکنم ... لعنت ب اشکای لعنتی ک این همه سال نگه داشتم و ناغافل جلو ی نفر ریخت ... 

چرا ایقدر ضعیف شدم ک حتی جلو اشکامو نتوستم بگیرم ... 

اگه ی روز از عمرم مونده باشه از این حالت ضعیف بودن بیرون میام ... هرچیزی برام قابل تحمله ... جز ضعف .. جز ضعیف بودن .. آسیب پذیر بودن ...

۲۷ بهمن ۰۰ ، ۲۰:۴۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰